ساراسارا، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

سارا عزيز مامان و بابا

دوشنبه 17 بهمن ماه 1390

1390/11/17 16:31
نویسنده : فتوگرافی متین
1,663 بازدید
اشتراک گذاری

 

سارا خانوم من بدجوری مریض شده برای همین چند روزی رو نتونستم بیام و وبلاگ این دختر نازم رو درست کنم

سارا جان پنجشنبه ظهر رفت حمام و آماده شد برای رفتن خانه مامانی و بابایی

ساعت ٥ بعدازظهر راه افتادیم و رفتیم و سارا جان انجا خیلی بازی کرد و حالش هم خوب بود تا وقت شام هم یک قلم برداشت و مغز قلم و خورد و گفت سیر شدم .

بعد نشستیم برای میوه خوردن سارا گفت که من سیب می خوام و رفت پیش باباش و بابا محسن هم

براش یک سیب پوست کند و داد تا بخوره ولی همین موقع بود که دیگه شروع شد/

 

 

 

 

 

 

همون موقع سارا آمد تو بلغ مامان و شروع کرد به بالا آوردن و من هم مرتب لباس می شستم و تنش می کردم تا ساعت ٢ نصفه شب همین طور یک ساعت به یک ساعت ادامه داشت . تا اینکه دیگه از بی حالی خوابش برد .

 

بعد صبح پاشدیم و صبحانه خوردیم ولی سارا جان دوباره هم نتونست که چیزی بخوره راه افتادیم و رفتیم به سمت خانه خلاصه حالش یه مقدری بهتر شد برای همین دیگه دکتر نبردیمش تا شب که دیگه تو خواب تب شدیدی کرد و صبر کردیم تا صبح که دکترش بیاد

 

صبح ساعت ١٠ رفتیم به سمت بیمارستان بهمن پیش دکتر کودکان (آقای یاریگر روش)

دکتر دیدش و گفت بله ایشون یه میکروبی وارد بدنشان رفته و ویروسی هست باید یک آمپول خوشگل بزنن و بستری بشن

 

خلاصه ما سارا خانوم و بردیم وآمپول زدیم بردیم به سمت بیمارستان علی اصغر برای بستری

 

 تا دکتر اورژآنس سارا دید که تب بالایی داره (٣٩.٨) سریع گفت بخوابونید و لختش کنید تا تشنج نکرده

بعد پرستارا اومدن برای آزمایش خود و سرم زدن

سارا خیلی ترسیده بود و همش مامان مامان می کرد.

اومدن و سرم زدن و خون از سارا جون گرفتن الهی بمیرم سارا همش داد می زد ممنون دیگه بسه دیگه نزنین پرستارا هم آنقدر خوششون اومده بود که دیگه باهاش دوست شده بودن

خلاصه یه دو ساعتی اونجا بودم عمه سهیلا اومد و یه عروسک خوشگل برای سارا خریده بود

بعد هم خاله نرگس و پسراش (سعید و وحید) اومدن سارا کلی خوشحال شده بود. بازی می کرد باهاشون

 

 

تا اینکه سرم سارا جون تمام شد و خواستیم که بریم پرستارا اومدن تا سوزن دستش رو باز کنن یه قیچی هم آورده بودن و که چسب و ببرن و راحت بکنن

 

همین که قیچی انداخت و چسب و برید سارا جیغ که آی آی دستمو نبری ....

پرستاره خندید و گفت نترس مواظبم دستتو نمی برم نگران نباش و بوسش کرد و ازش خداحافظی کرد.

ماهم با خیال راحت سارا رو برداشتیم و رفتیم سمت خانه سارا حالش الان بهتره ولی هنوز خوب خوب نشده

 

 

خیلی مواظب کوچولوهاتون باشین

مریضی اونا واقعاً‌برای پدر و مادرا سخته

خدا وند نگهدار تمام کوچولو ها باشه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)